تبليغاتX
راهنما

راهنما

راهنمای زندگی ما...

هرسال چنین روزی این اپ میکنم

 

یک سال دیگه به سنم اضافه شد.

تولدم مبارک...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:12 توسط محمدرسول جلالی| |

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 22:32 توسط محمدرسول جلالی| |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: "یواش تر،می ترسم"

مرد جوان: "نه این طوری خیلی بهتره"

زن جوان: "خواهش میکنم، من خیلی می ترسم"

مردجوان: "خوب، اما اول باید بگی دوسم داری."

زن جوان: "دوستت دارم حالامی شه یواش تربرونی؟"

مرد جوان :"منومحکم بگیر."

زن جوان :"خوب،حالا میشه یواش تر برونی؟"

مرد جوان: "باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سرخودت بذاری اخه من نمی تونم راحت برم،اذیتم می کنه...

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه افرید.در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد،یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری درگذشت .

***

درعشق واقعی شما "صلاح وخیر" دیگران رامی خواهید درعشق احساسی،شمادیگران را می خواهید.

 

"مارگات اندرسون"

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 23:16 توسط محمدرسول جلالی| |

تمام بحث من بر سر یک "شاید" است

به هر طرف بام که می نگرم،

افتادنی ام...

اما این طرف بام نسبت به آن طرف یک مزیت دارد

اینجا پای یک "شاید" در میان است!

آن طرف که بروم

بی شک

افتاده ام.

اما این طرف...

شاید،

نیفتم!

و تمام امید من بسته به همین یک "شاید" است.

شاید نباید به یک شاید انقدر بها داد،

اما وقتی پای یک "بدون شکِ" مخرب در میان است

باید به یک "شایدِ" سازنده  اطمینان کرد.

من با اتکا به این شاید

رفتم...

و تورا به خدا سپردم.

اما نمی دانم،

تو با اتکا به چه چیزی

رفتی...

و مرا به کسی نسپردی...

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 21:43 توسط محمدرسول جلالی| |

میخواهم بنویسم اما چگونه ؟ نمیدانم .

نمیدانم  ... هیچ چیز نمیدانم  ...  اما مینویسم تا شاید تو بدانی ...

مهربانم ... نامهربانم  ... !

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 19:6 توسط محمدرسول جلالی| |

تو دست در دست دیگری
من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو
مدام براو تکرار می کنم که نترس عزیز دل
 
آن دستها به هیچ کس وفا ندارند

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:15 توسط محمدرسول جلالی| |

فریبی بیش نبود

عاشق شدن

وقتی شنگول و منگول

به دستهای رنگی آقا گرگه

دل بستند!

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:28 توسط محمدرسول جلالی| |

(...) خانوم از اینجا رفت ...گفت یه مشکلی داره و دور همه چی  رو خط کشیده و دیگه نمیاد...

 نمیدونم میای میخونی یا نه (...) خانوم ...ولی بدون بی معرفت تر از تو ندیدم ...نه یکی دیدمسالومه .....اونم گفت یه مشکلی دارم باید برم ....روزی که رفتم از اون بلاگو یادته ....اخرین کامنتی که گذاشتی یادته .

شرمنده چندتا بدوبیراه هم گفتم بهت،گفتم بی انصاف..خودخواه...بابا مگه دل نداری این همه بهت التماس میکنم خودخواهو واسه این گفتم که به فکر مانیستی نمیگی دلمون برات تنگ میشه...منو ببخش اگه اینارو نمیگفتم منفجر میشدم..)یادت هست ...باور میکنی بیشتر بخاطر کامنت تو بود که اومدم ...بخاطر یه نفر دیگه هم بود ...بخودم گفتم منو نمیشناسه ولی میگه دارم التماست میکنم ..یه لحظه از خودم بدم اومد ...چرا باید اینکارو بکنم که تو اینطور کامنت بزاری ...ولی حالا خیلی راحت رفتی ...باشه ...اصلا عیب نداره...خوش باشی...ولی بدون دلم خیلی ازت گرفت ...خیلی...یا علی.

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 0:40 توسط محمدرسول جلالی| |

من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت وخواری

پی شبنم نمیگردم و


گریه های من بی صداست عشق من بی انتهاست

 
رد پاهای اشکم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست

کاش الان ۸۹بود  نه۹۰


نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:32 توسط محمدرسول جلالی| |

خدايا قلم ها را به آيين حقيقت رهنمايى كن به جاي دل شكستن دلبري را ياد دلها ده خدايا گرچه گويا آسمان هركجا ديگر همين رنگ است وليكن يادمان آور كه رنگ آسمان اين نيست ازين پس عاشقى كردن نشانم ده به ياد آرم كه آواز پرنده بى قفس زيباست قسم بر قاصدك ديگر پيامي جز به خوبي كس نخواهم داد به آب جارى وپاك تو من سوگند بفهمم خيسي چشمان اشك آلوده را زين پس...
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:46 توسط محمدرسول جلالی| |

Design By : Night Melody